تبليغاتX
روزهاي من و پسران گلم....
روزهاي من و پسران گلم....
یه دنیا دوستتون دارم!!!!
دانلود1 یا دانلود 2 یا ">دانلود3 یا دانلود4یا

Siamak Khosravani-Bebakhsh-------خانوم خونه.mp3

لينك | نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 13:13 توسط مامی جون! |
...
آپم!

لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 23:20 توسط مامی جون! |
...
آپم!

لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 12:50 توسط مامی جون! |
...
اپم!

لينك | نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 20:37 توسط مامی جون! |
...
آپم!

لينك | نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 17:3 توسط مامی جون! |
...
آپم...

البته دیروز نتونستم خبر بدم!

لينك | نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 15:15 توسط مامی جون! |
گودبای بلاگفا!
آخرین سلام!

میخواستم در مورد نتایج اون آرا بگم که واقعا نمیدونم چی بگم؟؟؟

 تقلب تا چه حد عیان؟؟؟ دروغ چقدر شاخ درآر؟؟؟

متاسفم واسه شون که حالا دیگه حتی سر سوزنی هم آبرو نمونده واسشون مقابل یه عالم.....

و دیگه نمیدونم چی بگم از این کار زشتشون؟؟؟

روز مادر رو با تاخیر تبریک میگم! هر چند که همه تو این هیر ویر یادشون رفته گه روزی بود؟

بچه ها من دارم میرم از این بلاگفا٬ که توی همه این روزای اخیر قاط زده و با اونا دست به یکی شده.

هیچ وبلاگی رو باز نمیکنه واسم و حتی وبلاگ خودمو هم بزور باز میکنم. منم که از مدت ها قبل وبلاگم واسه اکثرا فیلتر شده بود و دودل بودم توی رفتن که با این مشکل اخر بلاگفا دیگه رفتم!

حبایبی2 لینک اون یکی وبلاگمه!

خوشحال میشم تشریف بیارین.

راستی لبتاپمو دیشب بردم الان زنگ زدن تمومه بیا ور دار.

بای

راستي من اين وبلاگ رو حذف نميكنم و هر وقت اون يكي رو اپ كردم براى دوستان بلاگفايي میایم اینجا هم مینویسم اپیدم تا از طریق لینک وبلاگ دوستان با خبر شن اون جا پست جدید گذاشتم! 

لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 20:9 توسط مامی جون! |
تولد یاسمن کوچولوی خونواده ما....
                                                    

روز چهارشنبه  ساعت ۳ و ۳۰ دقیقه ۱۳ خرداد ماه ٬۱۳۸۸برادر زاده طلایی و نازم که هنوز ندیدمش به جمع حونوادگی ما پیوست! connie_32.gif

خوش اومدی عمه جون !girl_hide.gif امیدوارم روزای شیرین و پرباری رو توی این دنیای بزرگ داشته باشی. امیدوارم با شادی و ارامش بزرگ شی و امیدوارم زیر سایه بابا بیژن و مامان پروین ت بزرگ شی و خوشبختیونو با اومدنت کامل کرده باشیبغل........کی عکستو میبینم خانوم کوچولو؟؟؟.connie_38.gif

پریشب توی حمومconnie_36.gif بودم که موبایلم زنگ خورد ٬پریدم بیرون و دیدم محمدمونه٬ گفتم شاید داره میس میکنه تا برم چت . جواب ندادم . قطع که شد دیدم مسج اومده واسم . بازش کردم دیدم محمد گفته « یاسمن بیژن به دنیا اومد! ما الان اوز هستیم.» خوشحال شدم . با همون حال رصید موبایلمو چک کردم ببینم میتونم زنگ بزنم الان یا نه؟ کم بود٬ دیدم محمد دوباره زنگ زد . جواب دادم که گفت چرا جواب نمیدی؟ گفتم فکر کردم داری میس میکنی .....بعدشم که موبایلمو شارژ کردم و زنگ زدم موبایل پروین٬ مامانم جواب داد! مامانم و خاله ام (دختر خالمه پروین) باهاشون حرف زدم و با پروین هم چون سزارین کرده بود یه کمی حرف زدم. قرار نبوده سزارین شه و درد زیادی کشیده اما اخرشم چون بچه متولد نمیشده مجبور میشن سزارینش کنن.


و یه چیز دیگه...

من چند وقتیه همش بد بیاری میارم. لبتاپمو ۳شب قبل عامر با شارژر موبایل ناکارش کرد.گریه شارژر رو داشت میچرخوند توی هوا که خورد به مانیتور لبتاپ و البته ظاهرن که چیزیش نشده اما از داخلش ترک بر داشته و روی صفحه غیر از برفکای رنگ رنگی چیزی معلوم نمیشه..girl_cray2.gif.همش دو هفته هم درست و حسابی ازش استفاده نکردم. بردمش فنی کامپیوتر که گفت اولن که جز خدمات گارانتی نیست! رامین گفته بود که اگه محسوب میشه بفرستش تا ببرم همونجایی که خریدم. (کاش گارانتی جز اینم میشد٬ عمه ام و دختراش اینجان و فکر کنم هفته بعدی دارن برمیگردن٬ اگه میشد به اونا میدادم میبردن.)

و واسه درست کردنش هم ۸۰۰ درهم میگیرن. این مدل لبتاپ نو اش ۱۰۰۰ تاست: Eeepc:

همیشه همین طوره ٬ یه چیزی رو که دوسش دارم و بهش وابسته شدم از دست میدمش.

اما نمیدونم حالا عکسای توش رو چیکارش کنم؟ چط.ری میتونم درش بیارم؟ البته روشن میشه و همه چیزش خوبه اما به جز یه گوشه دیگه چیزی مشخص نیست تا بتونم عکسارو یه جوری درش بیارم. از اون عکسا هم متاسقانه جای دیگه ای کپی ندارم. همش فقط اون تو اه.....

تابستونه٬ ماشینم که ندارم! توی این چند روزه که مدارس تعطیل شده خونه همه اقواممون هم رفتیم و دیگه جایی نمونده که بریم ! واسه بیرون رفتن هم که همسری که نمیتونه ٬ تی وی هم که در انحصار وروجکاست! خودمو با وبلاگ خونی توی اتاقم سرگرم میکردم که اینم نشد.( حالا از این ایکونای گریون پی به حال خراب من ببرید٬ ولی یه چیزی! من عامر رو کتک نزدم!!!!تعجب. یعنی چند وقتیه خیلی اعصابم اروم شده٬تشویق تا چند ماه قبل خیلی داغون بودم و اصلا تاب و تحمل شیطونیهاشونو نداشتم. اما حالا هم بزرگتر شدم تحملم بیشتر شده هم با بچه ها خیلی بهتر برخورد میکنم٬ البته باهاش قهر کردم اما خوب چه فایده؟ )

لينك | نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 19:20 توسط مامی جون! |
اخرین روز مدرسه!
بلاخره لبتاپم قابل استفاده شد ٬هدیه تولدم رو همسری مودم وایرلس اورد واسم! که منم همینو بیشتر از هر چیز دیگه لازمش داشتم.

یه سال تحصیلی گذشت و پسرم یه سال بزرگتر شد و مهمترین سال اموزشیش رو پشت سر گذاشت٬ با اصلی ترین موارد تعلیمیش اشنا شد و شمردن و اعداد و خوندن و نوشتن حروف رو یاد گرفت. با اینکه کامل مسلط نیست به همه اینا اما خیلی خوبه و تیچرشون خیلی ازش راضی بود توی همه این یه سال...اشکال هندسی هم اسکوار و ترایینگل و ریکتانگل و اوول و سیرکل رو  میتونه رسمش کنه و اسماشونم که بلده. چقدر دیشب خوشحال بود که امروز اخرین روز مدرسه شه و دیگه مجبور نیست شبا زود بخوابه و صبحا زود بیدار شه ...عامر رو هم هنوز ثبت نامش نکردیم. کلی وقته عکس نذاشتم و به قول بچه ها گفتنی یه چندتا عکس بیات دارم که کم کم میذارم. ۱۱ مارس مدرسه عبدالرحمن sports day شون بود و اینم عکساش:

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

لينك | نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 20:51 توسط مامی جون! |
my birth day!

امروز ۳۰ اردیبهشته!

خیلی امروزو دوست دارم. تولدمه امروز.....یعنی بود .حالا داره تموم میشه. چه زود گذشت همه این سالها....چه زود گذشت امسال! خیلی زود! اصلا باورم نمیشه ۲۳ سالمه. همین دیروز بود انگار که ۲۲ ساله شده بودم. امسال نمیدونم چطور بود واسم٬ سخت بود اما نه سخت تر از ۱۸ و ۱۹ سالگیم.

امسال سال خوبی بود اما این اخراش یه کم سخت گذشت واسم. امسال سالی بود که خیلی امیدوار تر از سالای قبل بودم.

هنوز که هدیه ای نگرفتم. اما منتظرشم٬ اخه شب ساعت ۱۱:۳۰ ٬و بعضی وقتا ۱۲ میاد از کار......

امیدوارم ۲۴ سالگیم سال خیلی بهتری باشه واسم. امیدوارم سالی باشه که اینقدر استرس اینده مونو نداشته باشم. امیدوارم سالی باشه که تونسته باشم راهی واسه ادامه تحصیلم پیدا کرده باشم!(هر چند امید بعیدیه!)  و امیدوارم سالی باشه که یه کار حداقل کوچیک گیرم بیاد.

امیدوارم توی ۲۴ سالگیم بازم صبورتر باشم تا بتونم بهتر به بچه ها برسم. امیدوارم توی این سال بیشتر به خدا نزدیک شم. امیدوارم ......

 

 

لينك | نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 21:28 توسط مامی جون! |
دلم پره.....خدا
دلم پره مثل همه این چند سالی که گذشت. دلم خسته است مثل همیشه...

نه حال کسی رو دارم و نه حال چیزی! دلم میخواد تنهای تنها باشم.

امروزم بچه ها با بابا بزرگ مامان بزرگشون رفتن ساحل که مامان بزرگشون میخواست شن درمانی کنه. نمیدونم از یکی شنیدن که زیر ماسه های ساحل دراز بکشه واسه دیسک کمرش خوبه. نمیدونم از نظر علمی درست باشه این عملشون یا نه؟

منم نه حالشو داشتم با اینا برم بیرون و نه وقتشو٬ لباسامو ریخته بودم لباسشویی . و با وبگردی سرگرم بودم. تا الان که اومدن. البته حیات رو هم این بین جارو زده بودم چون امروز باد های همیشگی و غبارالودش خیلی کثیفش کرده بود و اگه اینکارو نمیکردم حتما وقتی میومدن باید غرغراشونو میشنیدم.

همینکه اومدن باباشون شروع کرد : این اب سرد کن خالیه خالیه! انگار ادم زنده اینجا نبوده و وووو

اهمیتی ندادم و داشتم میومدم پیش کامپوتر چون رامین میس کرده بود و میخواستم برم چت٬ از جلوش رد شدم ٬ یواش میگه : ها.همینو بلده بشینه پشت کامپیوتر. ابسرد کن داره میسوزه از بی ابی وووو

دیگه طاقت نمیارمو همینطور که دارم با رامین چت میکنم میگم : منکه نرفتم اب بخورم تا بهمم اب اره یا نه؟ علم غیب که ندارم! (که البته دختر خودشم خونه بوده!) میگه تو نباید بری ببینی اب داره یا نه؟

میگم :نه ! اگه رفته بودم اب بخورم میدیدم و حتما شیرشو باز میکردم تا پر شه٬ ولی وقتی اصلا نرفتم طرفش ....و نمیدونم دیگه دارن چی بهم میگن. خسته شدم به خدا...خیلی خسته......از این خونه٬ از ادامای این خونه٬ از حرفاشون ٬ از راه رفتنشون ٬ از غذاهاشون٬ از غذا خوردنشون بدم میاد!

خدا به کی باید بگم؟ خدا خسته ام.

قرار بود همسر خان بره مودم وایرلس رو با ای دی اس ال عوض کنه که هنوز که نکرده!

البته اونقدر وضع اقتصادیمون خرابه که میدونم اگه داشت حتما تا حالا اینکارو کرده بود. باباش اونقدری بهش میده که نتونیم باهاش خوش بگذرونیم. اینقدر بدم میاد از این ادم بی عقل و بی شعور......

واقعا شعورش که ـ۰ـ منطق که اصلا اگه بدونن چیه!!!! یه ماهه که به اقای همسر میگم به باباش بگه حقوقشو بیشتر کنه تا بریم عامر رو هم ثبت نامش کنیم. اما نمیدونم چرا اینهمه دل دل میکنه. میدونم میترسه....

خیلی بده شوهر ادم اینهمه از پدر و مادرش بترسه که متاسفانه ماله منم اینطوره.که اگه اینهمه ترسو نبود زتدگیم ۱۶۰ درجه بهتر از این بود!

چند ماه قبل خودمو کشتم اما کاری گیرم نیومد تا اینکه شنیدم اینجا یه انستیتو پرستاریه که مدرک فوق دیبلم میدن و شهریه ای نداره و یا خیلی کمه! زنگ زدم و گفتن متاسفانه ایرانی هارو نمیپذیریم.

اما بازم از این و اون پرسیدم و فهمیدم نه٬ خیلی هم واسه ایرانی بودن سخت نمیگیرن و هستن بعضی ها که ایرانی ان و اونجا درس میخونن. ثبت نامشم هم از ۲۰ روز دیگه شروع میشه و باید معدل دبیرستانت بالا باشه و بیشتر از ۲ سال هم از اخرین سال تحصیلیت نگذشته باشه!

که مال من ۵ سال هم گذشت!

قرار بود برم مدارکمو ترجمه کنم٬ کارنامه هام تا سوم که قبلا واسه پیش دانشگاهیم ترجمه اش کرده بودم و مهر سفارت امارات و دادگستری ایران و همه جا هم خورده بود. فقط کارنامه پیش دانشگاهیم مونده و گواهی پایانی٬ قرار بود ببرم پیش یکی از دبیرای پیش دانشگاهیم که حالا دفتر زده ترجمه اش کنم که از بد شانسیم اون ماشیینی که داشتم هم فروختن. که بعد از ۲ هفته ماشینه رو برش گردوندن. (یکی خریده بوده واسه زنش که خودشم مغازه وسایل همون مدل ماشین رو داشته و تعمیرش میکنه٬ که واسه سند زدن هی امروز و فردا میکرد و نمیومد کار رو تمومش کنن تا اینکه برش گردوندن .)

 حالا ماشینه خونه است ولی گفتن استفاده اش نکنین چون خودش خرابه خرابتر میشه(نه چراغ راهنما داره و نه لنت ترمزش درسته!)

عبدالرحمن هم صبح ها یا باباش میبرتش یا بابا بزرگش. ظهر هم اگه بتونه بابابزرگش خودش میره و اگه نتونه دیگه من میرم با همون قراضه!

حالا چند وقته به همسر خان میگم بیا یه روز بریم دنباله این ترجمه و بعدش باید ببرم اداره اموزش پرورش شارجه مهر بخوره و بعد ببرم اون انیستیتو ببینم قبولم میکنه یا نه/ که اگه خدا خواست و قبول کرد امتحان ورودی هم داره البته ٬ هم امتحان ریاضی و هم انگلیسی . درساشم به انگلیسیه!

اما اصلا اهمیت نمیده ! میگه مطمینم قبول نمیکنن و الکی زحمت نده به خودت! به جای اینکه یه کم دلداریم بده و دلگرمم کنه ای حرفا رو میزنه.

امروز بهش گفتم که فردا هر طور شده باید بریم عامر رو ثبت نامش کنیم. باید یه کاری بکنی. و اگه فردا هم نیومد که بریم کارای منو هم انجام بدیم خودم با همون ماشین قراضه بی ترمز میرم.

نمیدون چیکار کنم؟ چقدر تابستون که رفته بودم ایران و دوستامو میدیدم که همه درسشونو تموم کرده بودن و واسه خودشون یه کاره ای بودن از خودم بدم اومد و چقدر نارحت بودم که چرا من جز اونا نباشم؟

الانم همین طورم. الانم همش میگم چرا بابا و مامانم گذاشتن من ازدواج کنم؟ چرا هیشکی نگفت بهم ازدواج یعنی چی ؟ چرا هیشکی نگفت خیلی زوده اینهمه مسیولیت قبول کنم؟ چرا کسی نگفت ازدواج ماله ادم بزرگاست؟ چرا ؟چرا؟چرا؟

این روزا خواهر شوهرم رو که میبینم دلم به حال خودم میسوزه! من تو این سن و حتا خیلی کوچیکتر چقدر زجر کشیدم و خوش به حال این که هنوزم حتی جوراباشو هم مامانشون میشوره! تخت خوابشو مامانش مرتب میکنه و فقط چند تا صفحه درس میخونه اونم ارتباطات  که هی میگه خسته ام و الم و بلم. چقدر بهش میگم اینقدر به ازدواج فکر نکن که اصلا اسون نیست! (همه دخترای اینجا حرص و جوش ازدواج رو خیلی میزنن!۲ سال ازم کوچیکتره) چقدر میگم هنوز خیلی کوچیکی! چقدر میگم ببین منو چه سخت دارم زندگی میکنم چون درسمو نخوندم!

یه بار میخواست وسطای ترم قبل دیگه نخونه که خسته ام و هنوز خستگی دبیرستانمو در نکردم و میخوام امسالو استراحت کنم و از سال اینده برم دانشگاه. اینقدر باهاش حرف زدم و گفتم اگه بیای بیرون دیگه مطمین باش نمیفرستنت دوباره ٬که الانم برو خدا رو شکر کن که نمیدونم چی شده که دارن خرجتو میدن!

از کجا به کجا رسیدم. نمیخواستم چیزی بنویسم ولی وقتی اون حرفا رو از اینا شنیدم دلم داشت سر ریز میشد و اومدم اینجا ریختمشون.

 

لينك | نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:36 توسط مامی جون! |
هيچی!
سلام!

نمیدونم چرا هیچی حرفم نمیاد.

نه که چیزی نباشه بنویسما ٬نه . اما حال پست زدنو ندارم. فقط اومدم یه سری زده باشم و وبلاگمو اپدیت کرده باشم.

ما خوبیم و داریم زندگی میکنیم. بچه ها با عمه هاشون رفتن پارک و منم نرفتم تا راحتتر در نبود وروجکا بتونم وبلاگ گردی کنم. راستی زن داداشم هم وبلاگ زده بعد از قرنی که تو گوشش غر زدم . چند ماه قبل یکی درست کردم واسه کوچولوشون که ننوشت و حالا یکی دیگه درست کرده واسه خودش و داره مینویسه.

شاد باشین.

لينك | نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:6 توسط مامی جون! |
عبدالرحمن
هی میخوام ننویسم تا روزی که همسر جان خط وایرلسو واسم بیاره و با لب تاپم پست بزنم که هنوز که هنوزه که هیچی!yes2.gif(از لطف عسل جان منم کلی ادرس این ایکونارو گرفتم)

خب! یه ماهی بود که عبدالرحمن ناخوناشو میجویید و در طول شبانه روز هر وقت که میدیدمش انگشتاش تو دهنش بود و هر چی هم بهش تذکر میدادممشغول تلفن هیچی٬ اولاش جلو من نمیکرد اما کم کم قبحش ریخت و هر چی از مضراتش واسش میگفتم بیفایده بود و منم کلی حرص میخوردم.عصبانیتا اینکه رفتم از داروخونه واسش یه چیزی گرفتم مثل لاک ناخونه شفافه اما فوقالعاده تلخ مثل زهر (البته زهرو نچشیدم تاحالا) . خب یه روز اول که همینکه انگشتشو میکرد تو دهنش تلخ میشد و فورا تف تف میکرد و میرفت اب میخورد و تا کلی وقت حواسش بود دوباره یادش نره بکنه تو دهنش٬ اما روز سوم دیدم واااای ! با اون تلخی زهر مانند ناخوناش بازم داره میجوه٬ و عین خیالم نیست و منو که میبینه میاره بیرون از دهنشdon-t_mention.gif.دیگه داشتم دیوونه میشدم. اصلا از اینکه بچه ام یه عیب رفتاری شخصیتی داشته باشه میمیرم. البته که همه مامانا همین طورن.اون دواهه رو باید ۲ شب یه بار استفاده کنی . من روزی ۳ بار واسش میزدم تا تلخیش کم نشه! یه شب از ناراحتی تا دیر وقت بیدار بودم که از من بعیده واسه مشکلی بد خواب شم. تا اینکه فردای همون روز دیدم دیگه ناخوناشو توی دهنش نمیکنه. خیلی خیلی خوشحال شدمو بوسه بارونش کردمو هنوزم این پروژه بوسه بارونی ادامه داره.از قبل از ترک این عادتشم بهش قول داده بودم که اگه بلند شه دوباره ناخوناش واسش یه بسته گالکسی بخرم.و حالا خودشم بیصبرانه منتظره که بلند شه ناخوناش. و یه چیزه دیگه اینکه عبدالرحمن از چند ماهگی ٬ یعنی از وقتی که شیر خودمو دیگه نخورد عادت گرفت که در حین شیشه خوردنش(که هنوزم شیر توی شیشه میخوره!) با لب و لثه من بازی کنه و پدر همه چی منو در بیاره تا شیرش تموم شه و یا خوابش ببره. شب اولی که اون دوا رو زده بودم واسش نصف شب دیدم دهنم بدجور تلخ شد٬حواسم به دوا نبود فکر کردم حشره ای چیزی رفته توی دهنم Begging جستی رفتم تو حموم که یادم افتاد انگشتای عبدالرحمن ودوا زدم.خیلم راحت شد ولی هر چی با اب شستمش و اب خوردم تا صبح دهنم تلخ تلخ بود.دیگه از همون لحظه نذاشتم انگشتاشو بکنه تو دهنم وقتی هم بهش گفتم که مامان ببین خودت دهنت بد مزه میشد٬ ماله منم همین طور میشه. دیگه نکرد اون کارو اما میگفت :خب عامر وقتی میخوابه یا شیر میخوره پتوشو داره و میکندش تو دهنش من چیکار کنم؟ بهش پیشنهاد دادم تا یکی از اون خرساشو بگیره تو بغلشو بخوابه٬قبول کرد و همون شبونه منو فرستاد انباری تا واسش بیارم.اوردمشون و چون نیاز به شستن داشتن نذاشتم ورشون داره و فرداش انداختمشون لباسشویی.از بین اونا یه خرس سفید ناز که مال وقتی بود که تازه وتولد شده بودو ور داشت و اسمشم فوری گذاشت دنی و یه خرگوش ابی هم که جرج اسمشو گذاشت. هر دوتا اسمارو از رو کرتونایی که میبینه انتخاب کرده بود.عامر هم یه خرس کرم ور داشت و اسمشم گذاشت نونو.

الانم برادر کوچیکه همسری اومد و لبتاپ خریده  hp منم خوشحال شدم .آخه شاید اون زودتر از همسر بنده بره وایرلس بیاره!

بی ماشینی هم خیلی سخته.ماشینه که بود اخر هفته ها که حتما میرفتیم بیرون و وسطای هفته هم عصرا بیشترش میرفتیم پارک هم پیاده روی  و هم کلی تاب بازی میکردیم و کیفور میشدیم. حالا اما عصرا کسلم٬ یه کم جدول حل میکنم ٬یه کم تلویزیون اگه بزارن و دیگه نمیدونم چیکار کنم؟اینجوری میشمخمیازه دیروزم که عصری خوابم برده بود و بیدار شدم دیدم دور و برم ساکته! هر دوتاشون خواب بودن. آخه بچه مدرسه ای رو اگه عصر خوابوندی دیگه شب دیر میخوابه و همین طورم شد! ولی شکر خدا صبح شنگول بیدار شد و واسه اولین بار خودش خواست صبحونه بخوره و اینو خواست و کارتون هم دید و بعد رفت مدرسه!

نقاشیش هم خیلی خوبه Painter. متاسفانه همه عکسامو از تو این کامپیوتر ور داشتم و عکسی از نقاشیش اینجا نیست که بذارم. یه فایل هم داره که هر نقاشی یا عکسی که توی روزنامه ای جایی دیده رو که خیلی دوست داره میچینه میذاره تو اون فایل (مثل عکس پلیس و یا دکتر و یا حیوونی چیزی)

امروز جدولمو ازم ور داشت و توی خونه های خالی که مونده بود همون حروفهای که من نوشته بودم مثل خودم توی خونه های خالی مینوشت. خیلی قشنگمیخوام فارسی رو هم یادش بدم اما هنوز نه.

چون الان تو مدرسه داره انگلیسی یاد میگیره٬ از کلاس اول هم عربی و فرانسه رو یادشون میدن . اینه که میگم اونارو هم که یاد گرفت اگه واسش سخت نبود از تابستونی که اول رو تموم کرد فارسی رو هم یادش میدم.هر چند که حروف فارسی و عربی تفاوت زیادی ندارن الا تو طرز تلفظشون...

از وقتی انگشتاشو نمیکنه تو دهنم شبا واسم قصه میگهنیشخندتا خوابش ببره...البته قوه تخیلش از اولم خوب بوده.ایران که بودیم تابستون واسه خاله پگاه قصه های خنده دارو جالبی میگفت. حالا همونا رو با کمی اطلاعات بیشتر واسه من میگه! یعنی حالا همراه با توم و جیری و اسپایدر من و شیر و خرس و جنگل و اقا دزده و اینا ٬میشل و لوای و حسن و حمید رضا و حیا و اروی و ملک .... اینا بهشون اضافه شده که اینا میرن تو جنگل و شیر و خرس و نمیدونم چی بهشون حمله میکنه و اسپایدر من نجاتشون میده وووووو که منو اینجوریfeeling beat upمیکنه. بهش گفته بودم یادم بیار فردا از قصه گوییت فیلم بگیرم واسه خاله پگاه فرداش بیست بار وسط کارام میومد یاداوری میکرد٬ اخرش خسته شد گفت مامان پدرمو در آوردی که!هیپنوتیزم

اووووووووووووووو کلی شده نوشته هامو اصلانم نفهمیدم کی نوشتم اینارو. آخه امروز همه رفتن بیرون و بچه هارو هم بردن با خودشون. یه فستیواله (مهرجان قریه تراث) از همه وسایل و زندگی کهن که چه عرض کنم ٬ همین چند سال پیششونو اوردن یه بازسازی کوچولو کردن .مثل یه موزه تاریخ طبیعیه. خودشون خیلی خوششون میادو واسشون خیلی جالبه که ببینن اونارو. من اما اصلا خوشم نمیاد. بابای همسری هم خیلی خوشش میاد. هفته قبل باهاشون رفتم گفتم زشته اصرار میکنن نرم. اینبار اما گفتم نمیام می خوام یه دل سیر بشینم پای نت.

اهان راستی یه ماشین دیگه ام خریدن٬لندکروزر ۲۰۰۹. و فکر کنم میخوان یه ماشین دست دومم واسه من بخرن ٬ البته چون دختر خودشونم داره امتحان گواهینامه میده واسه دوتامون. البته هنوز که معلوم نیست بخرن یا نه. چون یه پاجیروی قدیمی هم دارن که خیلی درب و داغونه اگه اونو بفروشن(دنده عادیه و من گواهینامه ام دنده اتوماتیکه) میخرن.

 

لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 22:27 توسط مامی جون! |
از همه جا....
اول از همه یه تشکر حسابی بکنم از داداش کوچیکه گلم که خیلی اولش شرمنده و بعدش خوشحالم کرد و واسم لب تاپ فرستاد . روز چهارشنبه که برادر همسری از کویت اومد کلی سوغاتی داشتم که در راس اونا لب تاپم بود که خیلی شیک و قشنگه٬ رنگشم سفید و از اون کوچولوهاست! و بابام هم که چون همیشه دلنگرونی وزن و لاغریمه یه ترازوی خوشگل و شیک واسم فرستاده بود و مهر انگیز٬ زن داداش دومیم هم کفش و لباس راحتی تو خونه ای و ایلاینر و شکلات و کلی جدول و مجله که اونارو  نمیدونم از کجا اورده بود.! و از همین جا ازش تشکر میکنم.مرسی خانوم خوشکلهو زینب زن داداش بزرگه هم لباس واسه پسرا فرستاده بود که ازش ممنونم که به فکرشون بوده و ممنون و ابجی پگاه هم که یه ماهیه از بعد از امتحاناش رفته اونجا واسم مجله و جدول فرستاده . از همینجا میبوسمت ٬ دلم واست تنگ شده!

خیلی ممنونم رامین جان که یه دنیا خوشحالم کردی...و از همین جا تولدت رو هم تبریک میگم٬ البته با یه روز تاخیر...شرمنده که نتونستم دیروز پست بزنم.اخه انترنت خونمون وایرلس نیست و فقط واسه همین کامپیوتر میشه ازش استفاده کرد و همسری هم که هنوز وقت نکرده بره اتصالات و دستگاه وایرلس رو بیان نصبش کنن. اینه که الانم دارم از کامپیوتر خونه استفاده میکنم.

و دیگه اینکه بازم بی ماشین شدم ٬ و اینبار از نوع شدیدش٬ چون معلوم نیست کی همسر گرام بتونه دوباره واسم ماشین بخره...پریروز عصر با همراهان همیشگیم(خواهرای همسری) رفتیم خرید ٬برگشتنی استارت ماشینو که زدم دیدم لرزش داره و از اگزوزش هم دود میاد بیرون ٬ موبایل همسری خاموش بود ٬زنگ زدم برادرش و بهش گفتم گفت مشکلی نیست برو...با بسم الله راه افتادیم که اون زنگ زد و گفت الان چطوره؟ گفتم پا رو که رو ترمز میذارم لرزشش بیشتر میشه. خلاصه رفتیم تا کمی جلوتر که دیدم حرارت ماشین رفت بالا و ماشین stop زد! منم گذاشتمش همون جا و با تاکسی برگشتیم. اخر شب رفتن ماشینو بیارن ٬ که خاموش میشه و دیگه اصلا به هوش نمیاد. تا دیروز عصر که رفتن فروختنش به اونایی که ماشین قراضه میخرن. آخه یه خورده زیادی درب و داغون بود! یه ماشین دست چندمی که ۱ سال و خوردیه که خریده بودیم. از اولشم اونو نمیخواستم و ازش بدم میومد۲ حالام از شرش راحت شدم. البته دست راستی بود واسمون. حالا رفت و برگشت عبدالرحمن با عمو ه(بابای همسری) تا ببینیم چی میشه. وضع اقتصادیمونم که همیشه خدا خرابه...اما اینا قراره ماشین بخرن !

و دیگه اینکه هفته قبل در پی اون بارونای پیاپی که میبارید مدرسه عبدالرحمن یه شنبه تعطیل بود و دوشنبه رفت اما سه شنبه باز تعطیل بود( اخه شارجه همه خیابوناشو داره نوسازی میکنه و راهی که به مدرسه عبدالرحمن میره هم بسته است و فقط یه جاده خاکی پشت مدرسه شون بازه که اونم تا بارون میاد دریاچه میشه...)چهار شنبه عبدالرحمن توی یه تب شدید میسوخت قبل از اینکه تایم مدرسه اش باشه هی میگفت مامان من مریضم و امروز نمیرم مدرسه. ۲ روزتو تب و استفراغ دست و پا میزد! بردمش دکتر گلوش چرک کرده بود. اهان یادم رفت بگم جمه قبل ترش هم که هوا ابری بارونی بود ناهارمونو ر داشتیم و رفتیم دوباره راس الخیمه اما اینبار صحرا خشکیه بود و رفتیم پارکش و پسرا کلی توی انواع و اقسام اسباب بازیهاش بازیدن. دوربین یادمون رفته بود ببریم. موبایل همسری هم که طبق معمول شارژ نداشت و مال منم (که بعد از گم کردن موبایلم یه موبایل که ماله برادر کوچیکه همسریه و سونی اریکسونه( اصلا از سونی اریکسون خوشم نمیاد!)) که عکساش خیلی با کیفیت نمیگیره!

و دیگه هم اینکه عبدالرحمن به مامانش رفته و عاشق نقاشیه...طوری که هر چی دفتر نقاشی میگیریم براش کفایت نمیکنه و مجبور شدم برم از انباری دفترای نصفه نیمه عمه هاشو واسش میارم تا عشقشو تخلیه کنه ...

بايد برم! باي باي!

رامين جون انشالله 100 ساله بشى! و واست أرزوي موفقيت و كاميابي دارم! I LOVE U

لينك | نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 20:25 توسط مامی جون! |
باروني.....
امروز چهار پنج روزیه که همش بارون داریم.بدون اینکه ابرا کنار برن یه ریز داره میباره! منم که عاشق بارون و این هوا. فکر کنم ۳ شب قبل بود که نصفه شب(۲:۳۰) همسری بیدارم کردکه بدو بیا ببین چه تگرگی داره میباره (اونم بارونو خیلی دوست داره و اگه حتی نیمه شب بارون بباره بیدار میشه میره نیگاش میکنه!) منم گیجه خواب بودم بزور بیدارم کرد و بردم دم در اتاق٬ یه کم وایسادم و رفتم تو٬ راستش از اون تگرگی که میگفت هیچی یادم نمیاد. چون خیلی خوابم میومد . فرداش میگفت همه مون بیدار بودیم و فقط تو نبودی! گفتم مگه تگرگ ندیدم که ۲ ساعت بشین از خوابم بزنم که تگرگو ببینم؟ (همسری ۱۵ ساله اینجان و متاسقانه اصلا اینجا تگرگ نمیاد و یا اگه بیادم خیلی کم و ریز و تا حالا زمستونا نرفته ایران) روز قبلش شنیده بودیم که ایران(روستامون) خیلی وحشتناک تگرگ اومده٬ منم فکر میکردم معمولی بوده ٬ تا اینکه پریروز که با محمدمون چت میکردم عکساشو واسم فرستاد:Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

راستش من تا حالا برف رو ندیدمو خیلی هم دلم میخواد یه ادم برفی خوشگل درست کنم.روستای ما توی یه منطقه گرمسیره و نزدیک به جنوب ٬و این تگرگایی که اومده اولین باره که من دیدم . و همه هم کلی ذوق کردن که برف اومده....

الانم صدای نم نم بارون میاد .....

لينك | نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 21:31 توسط مامی جون! |
نوروز 1388 مبارک!
سلاااااااااااااااااااااااااااام!

عیدتون مبارک...

امیدوارم روزای خیلی خیلی شاد و پر از آرامشی رو داشته باشین این روزا و امسال بهترین سال و پر لذتترین سال زندگی تون باشه واسه تون و امسال به همه اون چیزایی که امیدشو دارین برسین.

چند سالی بود راستش که پای سفره هفت سین ننشسته بودم و خیلی کیف کردم وقتی به اون هقت سین کوچیکم نیگاه کردم و سرشار از بهار شدم!

روز جمعه قرار بود فقط با خونواده کوچیکمون بریم پارک ولی وقتی به دختر حاله ام گفتم که میخوام امسال سفره بندازم دلش خواست بیاد و اونام با بچه هاشون اومدن و دیدم اینطوری زشته به خونواده همسری نگم بیان٬ اونام اومدن و دلم واسه مامان شوهرم هم سوخت تنهایی تو خونه باشه اونم اومد باهامون! رفتیم پارک و خیلی خوش گذشت اون روز بهمون....

 

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicborder=0>

خیلی چیز دارم بنویسم اما اصلا وقتشو ندارم. الان باید برم عبدالرحمن رو بخوابونم و بعدشم که کامپیوتر رو لازم دارن.

امروزم دختر داییم با مامانش واسه ناهار خونه مون بودن . اینم عکس پسر و دخمل کوچولوی ناز و خوشگل چهل روزه اش::

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

لينك | نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 20:28 توسط مامی جون! |
بوی بهار مبارک!
دیدم که همه وبلاگا یه چیزی از بوی بهار نوشتن٬راستش ما که اینجا بوویی از بهار رو حس نمیکنیم.آفتاب اونقدر داغه که کله آدمو میسوزونه٬ ساعت ۱۱:۱۵ که میخوام برم عبدالرحمن رو بیارم از مدرسه چون ماشینمون جلو خونه توی آفتاب وایساده میسوزم تا ماشین یه کم خنک شه !

دیدم همه خونه تکونی داشتن ای چند وقته منم گفتم اتاق تکونی داشته باشم. البته من که دو ماه یه بار همه اتاقمون رو زیر رو میکنم اما حالام دیدم وقتشه دوباره یه دستی به سر و گوشش بکشم.

و دیگه اینکه امسال میخوام سفره هفت سین پهن کنم و دیروز رفتم وسایلاشو خریدم. راستش اولین نوروزی که اینجا بودم رفتم وسایلشو گرفتم و آماده شدم واسه عید ولی این خونواده همسری اینا که دنیای بی فرهنگی ان به خدا...هیچی اصلا از این چیزا انگار نشنیده بود تا حالا ٬ نمیدونم چطوری و از کجا اومدن. هی مسخره میکردن که این چیزا مال ایرانیهاست (انگار خودشون کجایی ان ٬ اینقدر فرهنگشون پایینه که حاظرن ایرانی بودنشون رو با اینهمه سال قطمت و فرهنگش ول کنن و برن پاسپورتشون و عوض کنناگه بتونن.)و زرتشت ها اینکارا رو میکنن و ماها که مسلمونیم چرا میخوای اینکارو بکنی و هزارتا چرت و پرت دیگه. منم که خورده بود تو ذوقم ولش کردم و سفره ای پهن نشد عید....و این چند سال بدون شوق و ذوق داشتن ماهی قرمز کوچولو توی تنگ و بی اونکه از دوهفته قبل عید سبزه بذارم و بدون اینکه فکر تزیینات سفره باشم اومدن عید رو فقط توی سریالای تلیویزیون حس میکردم و دیگه هیچ. امسال اما نتونستم طاقت بیارم که بدون سفره باشیم وقتی که همه وبلاگایی که میرفتم سر میزدم وجود عید رو توی تک تک کلماتشون حس میکردم. دیگه حرفای صدتا یه غازشون اصلا واسم مهم نیست. مهم اینه که یه روز شیرین و بهارگونه میتونم توی پارک با خونواده چهار نفریمون داشته باشم.آخه میخوام سفره مو توی پارک پهن کنم ٬ یعنی میخوام سفره م چمنای پارک باشه و حداقل اینطوری یه کم به بهار نزدیکترم و هم اینکه نمیخوام مادر شوهرم هی در اتاق رو باز کنه و سرک بکشه که چه خبره اون تو.......

اینا یه خونه ای ساختن عجمان ولی هنوز برق ندارن چون اداره آب و برق چون منبعشون ضعیفه فعلا اجازه برق کشی نمیدن. حالا اون خونه ۲ سال اماده است و افتاده داره خراب میشه الکی. از یه هفته قبل هی داره میگه روز جمعه می خوایم بریم ناهارمونو اونجا بخوریم. اولش خندم گرفت٬ گفتم زن عمو تو اونهمه خاک و خل بریم ناهار بخوریم؟ فکر کردم شوخی میکنه٬ تا اینکه معلوم شد جدی میگه و زن و شوهر عشقشون کشیده برن توی خوه ای که ۲ ساله افتاده و پر گچ و گرد و غباره ناهارشونو میل کنن. دختراشون هم گفتن نمیایم و اونم از اون زناییه که میخوان به همه مسلط باشن با ۲ تا داد زدن و گفتن اینکه مردم آرزو دارن همچین خونه ای رو داشته باشن و فلان و فلان دهنشونو بست اما گفتن نمیایم. دیدم به بچه های منم هی میگفت دوچرخه هاتونو ور دارین بریم اونجا توی حیاطش بازی کنین و کیف کنین. به دختراش گفتم من که نمیام به مامانتون بگین به جای رفتن به اون قفص بریم ساحلی پارکی جایی٬ اونجا ما نیستیم...

خب !

امسالم داره تموم میشه . سالی که فرق چندانی با سالهای قبل واسم نداشت جز اینکه ۳ ماهش ایران کنار خونواده ام بودم خیلی خیلی لذت بردم٬ همش جشن و عروسی و مهمونی بودیم. داداش بیژن عروسی کرد و مهمترین قسمت امسال مدرسه رفتن عبدالرحمن بود واسم که با چه شوقی رفتیم واسش خرید کردیم و یونیفرم مدرسه رو تو تنش دیدم چقدر شیرین بود واسم....

بدی خاصی نداشت همش همون ناخوشی های هم خونه بودن با خونواده همسر بود واسم . و این اواخر شنیدن اینکه دوماد بزرگمون که چندین ساله یه بیماری ناشناخته پوستی داره راه رفتن واسش سخت شده و یه طرف بدنش کم توان شده و با کمک عصا راه میره ! یه ۶ ماهی ایران بوده و میخواسه برگرده کویت سر کارش که همین حالت بهش دست میده٬ الانم واسه تمدید اقامه اش کویته و قراره برگرده معالجه شو ادامه بده. من خیلی دوسش دارم. بهترین دوماد خونواده ماست و هنوز خیلی حوونه٬ دعا میکنم هر چه زودتر خوب خوب شه و سالیان سال سایه اش بالا سر خونواده اش باشه.

دعا میکنم همه مریضا مداوا شن و هیچ مریضی روی زمین نباشه!

دعا میکنم همه خونواده هایی که آرزوی داشتن کوچولویی رو دارن خدا بهشون بده!

دعا میکنم پسرانم و همه خونواده بزرگ و قشنگم شاد و سالم باشن!

دعا میکنم یه کار خوب گیرم بیاد و از شروع سال تحصیلی جدید بتونم درسمو ادامه بدم!

دلم میخواد امسال سالی باشه که ایران همون ایرانی باشه که همه ملت و همه ایران میخوان!


عبدالرحمن روزای پنج شنبه همه هفته ها یه برنامه ای دارن. هفته قبل

 

لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 13:29 توسط مامی جون! |
پراکنده .....
سلام!

این چند وقت خیلی نمیومدم نت. آخه پدر همسری وقتایی که میام توی این اتاق که با کامپوتر کار دارم یه جوری نیگام میکنه و غرغر میکنه که سعی میکنم کمتر بیام و یا وقتایی بیام که اون خونه نیست . اصلا دوسش ندارم. اولای زندگی متاهلی مثل بابای خودم دوسش داشتم ولی بمرور شخصیت اصلیشو دیدم و الان ازش بدم میاد. اون طوریه که جلو مردم میگه و میخنده و همه چی رو به شوخی میگیره ولی توی خونه خودش اینقدر عصبیه و همه رو نفهم حساب میکنه که حد نداره ! به همه میگه تو چی میدونی و من میدونم فلانی چطور آدمیه و فلان چیز رو من میدونمو فلان............ طوری که اولا واقعا من اعتماد بنفسمو از دست دادم. ولی از اون جایی که طبع من طوریه که اصلا نمیتونم حرف زور رو بشنفم و ساکت بشینم وقتایی که این طوری منو مخاطب قرار میداد یا همسرم رو در نبودش خرد میکرد از خودم و یا همسرم دفاع میکردم و نمیذاشتم که مارو ...حساب کنه! از همون موقع دیگه از من بدش میاد و همیشه یه جور بدی نیگام میکنه ! من وقتی ازدواج کردم خیلی کم سن بودم و اصلا سیاست و مکر و ریایی نداشتم و دختر صاف و ساده ای بودم. اینام به هر شکلی که دوست داشتن ازم کار میکشیدن و هر بلایی دوست داشتن سرم در میاوردن. خیلی زجر کشیدم از دستشون تا همین چند وقت قبل هم. ولی بعد تر که دیگه چش و گوشم باز شد و فهمیدم که چقدر دارم اذیت میشم و خودم هم خبر ندارم و ساکت نمینشستم و هر جایی که میخواستم میکردم و هر چیزی که میخواستم رو میخریدم و همه کاری رو نمیکردم. الان بازم بهتره ! هنوزم راحت نیستم اینجا ولی خب از اول خیلی بهتره...اولین بار که خیلی خیلی ازشون ناراحت شدم و دلم گرفت و فهمیدم که خیلی دورو و بد هستن روزی بود که همسرم با باباش به خاطر حقوقش و این که کم میدن بهش دعواش شده بود و من اون موقع تازه ۱۸ سالم شده بود. حالا من داشتم از ترس میمردم و گریه میکردم از همسرم خواهش میکردم که ولشون کنه و کاریش نداشته باشه...اصلا از قبلترش بگم. از اون روز صبحش بگم که مامانش اون روز در اتاقمون رو کوبید که ف بیدار شو (همیشه در اتاقمون رو میکوبه تا ف بیدار شه و بره سر کار٬بهش میگیم خودمون موبایلمون رو تایمره و بیدار میشیم ولی میخواد منو هم از خواب بیدار کنه تا نخوابم) ف ساعت رو دید گفت ساعت ۷:۳۰ (تایم همیشگیشون ۸:۳۰)گرفت خوابید دوباره.(چون مامانش بعضی وقتا اشتباهی زودتر در میزد.) تا اینکه دوباره اومد در زد و اینبار گفت که امروز باباتون میخواد بره جایی و زودتر میخواد ببردتون (اون زمان یه ماشین بیشتر نداشتن.) ف هم بیچاره تندی بلند شد و آماده شد که بره که دید باباش توی حیات داره غرغر میکنه ! رفت بیرون که دید باباش رفته بود. به مامانش گفت چرا اینکارو کرد؟ اونم رفت رو منبر و شروع کرد غرغر کردن که فلان و فلان وفلان....ظهر که باباش اومد هم مامانش رفت چغلیشو کرد که ف گفته بهم حقوق نمیده و بابا اخلاقش فلانه و بلد نیست با ادم درست رفتار کنه و ....اونم پرید به ف که من فلان چیزو واست گرفتم و این اتاقتو واست درست کردیم ( انگار میخوایم اتاق رو مولش کنیم ببریم با خودمون )و خرج عروسیتو من دادم( عروسیمون اینجا بود ولی چه عروسی . کاش نگرفته بودن بخدا. اصلا نمیخوام فیلم اون شبو ببینم٬ و اصلا یادآوریش واسم سخته) سرویس طلاتو من گرفتم واست.و .....

منم داشتم گریه میکردم و میلرزیدم و ف رو میکشیدم که بیا بریم تو اتاق٬ که یه باره یه نگاه تیزی بهم انداخت پدرش که از سر تا پام لرزید. به ف گفت من که میدونم زنت این حرفا رو یادت داده ! میدونم باباش یادش داده و اونم تو گوش تو خونده! من اینا رو میشناسم. اینا فلانن.( بابام با بابای ف و داییم کویت از جوونیشون شراکتی پارچه فروشی داشتن و ۷ یا ۸ سالیه که مغازه هاشونو تقسیم کردن و از همون موقع این با بابام مخالفه. هر چند که اول این بابام بوده که بهشون کار داده و شریکشون کرده پیش خودش و همه چی رو یادشون داده. پدر ف اول کارگر یه باشگاه بوده توی کویت) اون حرفا رو که شنیدم چقدر زجر کشیدم. منی که هیچی از این حرفا نمیدونستم و اصلا نمیتونستم فکرشو بکنم که این حرفا رو به من بچسبونن و فکر کنن من اونقدر خاله زنک هستم که این چیزا رو یادش بدم. دلم به حال خودم سوخت و ولشون کردم رفتم توی اتاقمون. مامانش اومد معذرت خواهی کرد که عمو الان عصبانیه و همین طوری یه حرفی زد و توبدل نگیر و اونم داشت داد میزد که این یه مارمولکیه که من میشناسم. الان داره خودشو به موش مردگی میزنه و پسر من تا حالا با من اینطوری حرف نمیزده و ...

واسه همین نطرم بهش عوض شد و از اون موقع اصلا نیگاش نکردم. البته اینا ماله ۴ /۵ سال قبله.

میخواسم کلی چیز میز بنویسم ولی اینارو که نوشتم و یاد اون موقع ها افتادم دلم بدرد اومد....

یه روز دیگه میام مینویسم.

بای

لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 20:47 توسط مامی جون! |
رفتن به صحرا
سلام!

روز جمعه هفته قبل بعد از ناهار یهویی بسرمون زد که بریم صحرا٬ اخه امسال چون بابای همسری ایران بود و همسری هم که همیشه خدا سر کاره نرفته بودیم تا عموم برگت و یه روز رفتیم. البته اون روزم همسری اومد باهامونالبته همه جا خشکی زده بود و انگاری که تابستون بود تا بهار...فقط بعضی جاها یه کم سبزه در اومده بود اما خوب همونم به از خونه نشستن و ندیدن طبیعته...مخصوصا که هوای اینجا هم که دوباره دم کرده شده و اصلن از این به بعد نمیشه واسه ناهار بری پارکی ٬ صحرایی جایی....

ما رفتیم صحرای «راس الخیمه» اینم عکسا:

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

اینجایی که عبدالرحمن داره نیگاه میکنه هم ۲ تا توله سگ کوچولو قایم شده بودن !

از دور دیدیم که یه چیزی شبیه روباه رفت زیر این درخت٬ منم دویدم رفتم ببینم چیه و بچه هام دنبالم...وقتی رسیدم دیدم یه توله سگ سیاه و یکی هم قهوه ای اونجا قایم شدن!

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

خوب امروز خیلی عکس گذاشتم.....

لينك | نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 17:2 توسط مامی جون! |
بازی داستان کوتاه...
اول اسفتد به یه بازی از طرف بنفشه جون دعوت شدم که باید یه قصه کوتاه میذاشتم توی وبلاگم. تا امشب وقت نکردم اینکارو بکنم! نمیدونم شاید مهلت بازی تموم شده اما من این داستان کوتاه رو امروز گشتم و از یه وبسایت عربی ترجمه کردم و میذارمش٬ هر چند که اونجا هم این قصه یه ترجمه بود.....

و احتمالا اشتباهات زیادی هم توی ترجمه اش هست اما خوب  قبول کنین دیگه...

شاید قصه تکراری باشه واستون ٬ اما چون حافظه قوی ای ندارم و وقت بیشتری هم نداشتم اینو میذارم:

« روزی تاجری مسن آمریکایی جلو خانه زمستانی اش در یکی از روستاهای مکزیک نشسته بود و از طبیعت و هوای پاک و دست نخورده اطراف لذت میبرد! و با چشمهایش مرد ساده پوش مکزیکی را میپایید که کنار ساحل مشغول ماهی گیری بود. و به قایق و وسایل مرد ماهی گیر مینگریست که چقدر کهنه و ساده بودند. کنار مرد ماهی گیر سطلی قرار داشت که ماهی های اندکی که صید کرده بود در آن بود. . پیرمرد تاجر ٬ مرد ماهی گیر را صدا کرد تا تعدادی از ماهی هایش را بخرد و سر صحبت را با او باز کند. ماهیگیر به طرف پیرمرد آمد و او ماهی هایش را خرید و از او پرسید : برای صید این تعداد ماهی چقدر وقت صرف کردی؟

ماهیگیر: وقت زیادی صرف این کار نکردم سنیور

پیرمرد تاجر: چرا وقت بیشتری را صرف این کار نمی کنی تا بتوانی ماهی های بیشتری  صید کنی؟

ماهیگیر: این مقدار ماهی هایی که صید میکنم کفاف زندگی من و خانواده ام را میکند سنیور

پیر مرد تاجر: در باقی ساعات روزت چکار میکنی؟

ماهیگیر: به قدر کافی میخوابم و صید میکنم و با بچه هایم بازی میکنم و با همسرم حرف میزنم و شبها با دوستانم در روستا قدم میزنم .

پیرمرد تاجر به تمسخر سرش را تکان داد و گفت: از من به تو نصیحت٬ اول اینکه وقت بیشتری را به ماهیگیری بگذران تا ماهی های بیشتری صید کنی و بعد از مدتی که وضع مادی ات بهتر شد میتوانی قایقی بزرگتر و مدرنتر از اولی بخری و یکی را به کمک بگیری . بعد که باز وضعت بهتر شد میتوانی قایقهای بیشتری بخری و به جای اینکه ماهی هایت را مستقیم به مشتری بفروشی به توضیع کننده ها بفروشی و بعد میتوانی کارخانه ای بخری و خودت ماهی هایت را کنسرو شده بفروشی و روز بروز ثروتمند تر و ثروتمند تر میشی. آنوقت میتوانی خانواده ات را به پایتخت(نیو مکزیکو) و بعدتر به آمریکا ببری و بعد تر میتوانی خودت را بازخرید کنی و با خوانواده ات بیایید یک ویلای زمستانی در اینجا بخری و با بچه هایت بازی کنی و با همسرت کنار هم بنشینید و لذت ببرید! و شبها با دوستانت در روستا قدم بزنی... ماهیگیر پرسید: خوب٬ همه اینهایی که گفتی چقدر زمان میبرد ؟ تاجر: ۱۵ یا ۲۰ سالی طول میکشد . ماهیگیر جواب داد: همه اینهایی که گفتی ۲۰ سال زمان لازم دارد و اینهمه باید زحمت بکشم تا بهش برسم من همین الان هم دارم و از آن لذت میبرم پس چه نیازی است تا این همه وقتم را بی خود هدر دهم؟؟؟؟؟


راستش کسی غیر از عسل جون و Asal عزیز و قاصدک جون و آرزو جون نیست که همیشه بهم سر بزنه . این عزیزان به اضافه گلبرگ خانوم اگه اینجا رو خوندین و وقتشو داشتین به این بازی دعوتین!

لينك | نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 19:33 توسط مامی جون! |
14 فوریه یا 29 بهمن؟؟؟
ولنتاین یا سپندار مزگان؟

سلام!

منم اومدم تا با کلی تاخیر از ولنتاینمون بنویسم. آخه هر کاری کردم نشد زودتر بیام.

من هدیه مو واسه همسری ۱۰ روز قبل ولنتاین خریده بودم. یه ساعت مارک «catia» ٬ و همون روز ولنتاینز که همسری از سر کار برگشت غافلگیرش کردم. چون ایشون اصلا حواسش نبود که اون روز چه روزیه...همین که فهمیدم اومده توی حیاط چراغ اتاق رو خاموش کردم و شمع رو روشن کردم. اومد داخل خشکش زد. منم پریدمو ولنتاین رو تبریک گفتم و کلی آرز کردم واسش و هدیه اشو دادم بهش. خیلی خوشحال شد ولی چون خودش طبق معمول هر سال یادش نبود و چیزی نگرفته بود هی معذرت خواهی میکرد. منم خوشحال بودم که تونسته بودم سورپرایزش کنم و اصلا به اینکه خودم هدیه ای نگرفته بودم فکر نمیکردم. خیلی خوشش اومد از ساعت ٬چون میدونستم لازمش داره و از دست اون یکی ساعتش کلافه شده اینو واسش Image and video hosting by TinyPic گرفتم.

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

اما راستش بعدش یه کم دلم سورپرایز می خواست! Bad Gift 

خوب! اینم از روز عشق ما Kisses 


حالا میخوام از پسرا بنویسم.....

می خوام بنویسم که روز سه شنبه open house داشتن و رفتم کارنامه شو گرفتم. معدلش شده« A2»

کارنا مه شو ندادن بیارم خونه فقط اونجا نشستم یه دل سیر نیگاش کردم و توی دلم یه جوری بود. یه حسی داشتم عجیب. منی که تا ۵ سال قبل کارنامه خودمو خونواده ام میدیدن حالا داشتم کارنامه پسر باهوشمو میدیدم. برگه های امتحانشون رو دادن آوردم خونه....

خیلی دوستت دارم پسر گلم! I Love You 

هنوزم شیرین ترین سررمیش عامر بیچاره اس. بهش میگه بیا با هم بازی کنیم میره باهاش کشتی میگیره و میکوبدش به در و دیوار ٬ اما عامر هم حالا خوب بلده از خودش دفاع کنه و بعضی وقتا مثل امروز عصر عبدالرحمن اومده پیشم که عامر سرم رو زده به تخت!

یه روز به عبدالرحمن گفتم ما که کوچیک بودیم (من و پگاه)بابایی وقتایی که ما رو زمین دراز کشیده بودیم و تلویزیون میدیدیم میومد رو شیکممون میخوابید و فکر میکرد ما بالشتیم و هی میگفت: چه بالش نرمی! ما میخندیدیم و اون میگفت: چه جالب! این بالشت که میخنده . صدا هم میده! از اون روز به بعد منم همون کار رو با این دوتا وروجک میکنم و اونام کلی می خندن و ریسه میرن! Falling Off Chair Laughing 

این پسرای شیطون من هر چی اسباب بازی داشته باشن و دم دستشون باشه ظرف دو روز میزنن خرابش میکنن و از دم دستشون خارجش میکنن . تازگیها اسباب بازی هاشون رو یکی یکی میدم دستشون و از یکی که سیر شدن بهم برش میگردونن و اگه بخوان بعدی رو بهشون میدم. و بهشون گفتم که مواظب باشین خرابش نکنین تا بمونه یادگاری واسه نی نی های خودتون ! عبدالرحمن از حرفم خیلی خوشش اومده و گوش میکنه اما عامر هنوز متوجه نیست که خودشوم یه روزی نینی دار میشه!

امروز عبدالرحمن یه تفنگ کوچولو رو که دیروز از بقالی سر کوچه( این جا هنوزم بقالی داریم ما!) خریده آورده بهم میده که مامان بذار بالای کمد تا بمونه واسه نی نی م!

حالام قراره بریم عروسی باید برم آماده شم! این عروسی هایی که تا حالا رفتم و اینجا نوشتم عروسی های آشناهای ماست و اونقدر باهاشون راحت نیستیم و رفت و آمد نداریم که بریم وسط برقصیم یا بریم صالون ٬ فقط میریم میشینیم و رقصاشونو میبینیم و شام و دسرشو نوش جون میکنیم و دوماد که اومد داخل برمیگردیم خونه! عکس گرفتنم ممنوعه وگرنه عکس عروسیهاشونو میاشتم اینجا....

خوب من برم! بای بای!

 







لينك | نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 19:6 توسط مامی جون! |
سوغاتي از ایران...
بلاخره که عمو(پدر شوهرم) برگشت از ایران! از همون موقعی که رفته بود واسه کارای زمین رفته بود نتونسته بود تا امروز که بازم با اینکه کاراشون تموم نشده اما مجبور بود برگرده...

چون هم اینکه اونجا خونه خاله ام اینا بود و دیگه بعد از سه ماه و پنج روز راحت نبود بیشتر از این بمونه و هم اینکه اینجا بهش نیاز داشتن و دخترش دانشگاه میره و توی این مدت یا برادرش صبح قبل از اینکه بره سر کار اونو میبرد و منم برش میگردوندم.(البته به خواست خودم!)

امروز که از خواب بیدار شدم بهم گفتن عمو داره میاد. بیخبر....البته مامانش اینا خبر داشتن ولی به بچه ها چیزی نگفتن از ترس اینکه من بفهمم و به ایران زنگ بزنم و همه واسم سوغاتی بفرستن.....

اما خونواده خودم که خبر داشتن و کلی سوغاتی واسم فرستادن. لواشک و آلوچه و پاستیل و کلوچه و دراژه و مجله و جدول و کتاب و .......اینا رو پگاه گلم و فاطی نازنینم (خواهر کوچولوم) فرستادن واسه پسرا. مامانم هم سفارش کرده بوده به داداش بیژن و واسمون قند فرستادن.( که الان دو هفته ای میشه رفته کویت واسه تمدید اقامتش و دوشنبه داره برمیگرده ایران )! شهلا ابجی بزرگم هم نبات خوشمزه اشو فرستاده بود که خودم ازش خواسته بودم!( از شکر و ابدرست میشه که دارچین و هل و کستر و اینا هم به دلخواه اضافه میشه و قهوه ای رنگه)

زیبا خاله همسری هم بَنَک و لواشک فرستاده بود! باقی هم که خبر نداشتن....و کلی چیزای دیگه که یوغاتی خونواده بود! مخصوصا دوغ محلی که خوشمزه ترین دوغای دنیا همین دوغاست! اووووووووووووووم......ترش و خوشمزه و ......که خاله ام فرستاده بود.

خلاصه اینکه با این کتاب و مجله ها دیگه دلخور وقتای فراغم که نمیتونم با کامپیوتر پرش کنم نیستم! (کامپیوتر مال خونواده همسریه! و مسلما هر وقت دلم خواست نمیتونم ازش استفاده کنم.)

وقتایی که بیکارم و تلیویزیونمونم در خدمت پسراست. و من سر گردونم با چی خودمو سرگرم کنم.

بای! بای!

 

 

لينك | نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 18:13 توسط مامی جون! |
یه روزی میرسه اون روز!
سلام!

نمیخواستم بیام اینجا چیزی بنویسم تا وقتی که کاری گیرم میومد و با خبر خوش میخواستم بیام! اما فعلا که هیچی! از روزی که پست قبلی رو نوشتم رفتم بطور جدی دنبال کار .....اولش به شهرزاد دوستم که تو یه شرکت معتبر فروش مسکن کار میکنه مسج دادم که ببینه کاری نیست واسم که بهم مسج داد خبرم میکنه! بعدشم زنگ زد که با مدیرم صحبت کردم.شنبه بیا واسه مصاحبه!چون به یکی که فارسی و عربی بلد باشه نیاز دارن. منم توی این ترافیک زدم و رفتم که یه چندتا سوال ازم پرسید مدیرشون و ازم خواست روز بعدشم برم چون اون یکی مدیرشون که عربی حرف میزنه هم ازم سوالاشو بپرسه(اولی انگلیسی حرف میزد!) برگشتیم خونه و قرار شد فرداش برم دوباره که شبش شهرزاد زنگ زد که نیا فردا تا من از اونم بپرسم. شاید ناراحت شه که بدون اینکه ازش بپرسیم اوردیمت توی شرکت. که فرداش دوباره زنگ زد که : اول میخواستن مشتری ایرانی بیارن شرکت که دوباره چون ایرانیها با فکر خونه میخرن و واسه هر چیزی پول نمیدن و فعلا هم که بازار دبی خرابه پس به یه بازار یاب ایرانی احتیاج ندارن تا ماه ۳ یعنی همون نوروز خودمون که ایرانیا میان دبی ببینیم چی میشه! خب! این که هیچی. رفت پی کارش! همون روز ۲ /۳ جا دیگه هم که اگهی زده بودن روزنامه هم زنگ زدم ! که یکی شون خواستن برم واسه مصاحبه..اینم بازار یابی بود اما یه شرکت توریستی! که حقوق ثابت رو گفتن ۷۰۰ تا و بقیه پورسانت. اینم که هیچی ! یه جای دیگه هم که شماره و اسمم رو ورداشتن قرار شد بهم زنگ بزنن برم مصاحبه که اونم خبری نشد! به یه ارایشگاه که خودم مشتری همیشگیشونم و میدونستم میخوان کسی رو هم زنگ زدم اما چون هیچی غیر از بند رو بلد نبودم گفتش باید بری اول تدریب ببینی بعد! امروزممیخواستم برم یه جای دیگه که بازم ماشینم رو برداشتن و بیماشینم! حتی توی بیت دوت کوم هم دهها جا cv  فرستادم!(که یه سایتیه که شرکتایی که نیروی کار لازم دارن با ویژگیهایی که باید داشته باشن رو اگهی میدن و تو باید بری cv تو واسشون بفرستی!)

نمیدونم چرا اومدم همه اینارو اینجا نوشتم اصلا!

و واسه ولنتاین هم یه ساعت خریدم واسه همسری.

حالا خوبه اینجارو واسه پسرا ساختم و همش از خودم مینویسم ! اگه واسه خودم بود چی میشد! باید توی عنوانش تغییری بدم!

این بار چندتا عکس از اونا میذارم:

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

عامر چند وقتیه نمیذاره عکسشو بگیرم و هی از زیرش در میره!

Image and video hosting by TinyPic

لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 10:39 توسط مامی جون! |
000

خوب سلام !

نمیخواستم پست بزنم اما الان با دوستم که چت میکردم چندتا خبر خوب بهم داد که انرژیم برگشت!

اول بگم که تعطیلات زمستونی عبدالرحمن تموم شده و از روز یکشنبه رفته مدرسه..ماشینم هم که یه هفته ای میشه بهم برگردوندن. درباره عبدالرحمن و عامر هم یه پست درست پیمون زدم پریشب اما دوباره اشتباها پرید!

توی ورد هم که چون کیبوردمون عربیه نمیتونم بنویسم چون اصلا حال و حوصله ویراستاری و باز خونی رو ندارم! پ.ژ.گ.چ رو نداره! منم که همیشه عادت دارم بدون ویراستاری مطلبو پست میکنم! حتی مدرسه که بودم هم برگه امتحانمو بازخونی نمیکردم.اگه یه سوالی به نطرم احتیاج به تفکر بیشتری داشت یه ستاره میزدم کنارش و بعدا برمیگشتم فقط رو اون سوال.


اون بالایی ها رو دیشب نوشتم و الان دارم دنبالشو مینویسم.

من پیش دانشگاهیمو مجبور شدم اینجا بخونم. و این شد که چند تا دوست ایرانی خوب رو اینجا بدست اوردم. از بین اینا ۳ تا دوستتر بودن برام.یعنی میومدن پیشم یا من میرفتم خونه شون.با یکی شون خیلی خیلی صمیمی هستم. یعنی راحتم باهاش. یکی شون که الان نامزده و  فاطی هم که پسر عمه شو دوست داره ولی فعلا پسره داره سربازیشو میره...دیشب که ای دیمو باز کردم واسم pm گذاشته بود که خواهرش عقد کرده و ۱ ماه دیگه عروسیشه. خیلی خوشحال شدم چون بیچاره پسره ۳ سال بود که میومد خواستگاری خواهرش ولی باباشون راضی نمیشد. تا اینکه تونسته بودن موافقتشو بگیرن. داشتم واسش pm میذاشتم که دیدم اونم هست. عامر خواب بود و عبدالرحمن هم با باباش و رفته بود جایی و هیشکی خونه نبود. این شد که یه دل سیر باهم حرفیدیم. و بهم گفت که پیام نور (دبی) ثبت نام کرده! خیلی خوشحال شدم که بلاخره اون رفت. و بیشتر امیدوار شدم.فاطی ۲ سالیه که مربی مهد کودک مدرسه اداب ایرانیه! با اینکه مربیه اما حقوقشونو خیلی کم میدن. اینم پولاشو این ۲ سال جمع کرده و حالام غیر حضوری داره درساشو میخونه تا خرداد که امتحان دارن!

تا وقتی اینا از بیرون برگشتن داشتیم حرف میزدیم.ساعت رو که دیدم ۱۰ بود و چون سریالم شروع شده بود و از یکیش هم که مونده بودم میخواستم خداحافظی کنم که یاهو خاموش شد و باز نشد دیگه...

منم این چند روزه بیشتر پیگیر شدم کاری گیر بیارم و بتونم برم درسمو یه جوری ادامه بدم. الانم میخوام برم در مورد همین دانشگاه و دانشگاه دیگه ای به اسم پریستون که اونم خیلی گرون نیست سرچ کنم تو گوگل ببینم چی گیرم میاد....

عامر هم این چند وقته کلی کلمات انگلیسی یاد گرفته از داداشش...مثل سیب و تفنگ و گربه و ماشین و هواپیما و هویج و ....دیگه یادم نمیاد.عبدالرحمن هم که خیلی حرف گوش کن و دقیق تر شده. حافظه قوی داره. خیلی چیزایی که من بیرون از خونه اصلا متوجهش نمیشم رو برگشتیم خونه واسم میگه که من شاخام در میاد. دیروز از سایت عرب سات تردد چندتا شبکه جدید کودک رو گرفتم و واسشون شبکه ها رو باز کردم. الان ۵ تا شبکه کودک توی اتاقمون دارن اما خیلی جذبش نمیشن. ولی ۲تا اسپستون رو که توی هال هستشو دوست دارن! عامر از چند روزیه عادت کرده سر شب میخوابه و ساعت ۱۲ که من میخوام بخوابم اون بیدار میشه و نمیذاره بخوابم. واسه خودش وول میخوره تو اتاق و هی میره توی هال و برمیگرده تا سرش گیج بره و میاد توی بغلم میخوابه.خیلی دوست داشتنی تر شده! مخصوصا حرف زدنش...عبدالرحمن الان میتونه با دوستاش عذبی حرف بزنه و با ماها بیشتر همون زبون مادریش رو حرف میزنه! عامر اما هنوز ۲تایی رو با هم قاطی میکنه.حرف «غ» رو «گ»تلفظ میکنه و «خ» رو «ک» و «ر» رو «ل» و واسه همینا کلی مزه داره حرف زدنش!حرف « ر» عبدالرحمن هم «ل» تلفظ میکنه.

دیگه حرفی نمونده بگم ...

باییییییی

لينك | نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 19:13 توسط مامی جون! |
زندگی با همه مشکلاتش شیرینه!
توی زندگیم متاهلیم مشکلاتم کم نبود! اما بمرور کمتر شده....روزای خیلی سختی رو گذروندم اما الان وزیدن نسیم رو از لابلای تلخیهای زندگیم روی پوست احساسم حس میکنم!

چند روز قبل حالم بد بود و فکر میکردم به اخر خط رسیدم. اما با حرفایی که همون روز از دور و برم شنیدم فهمیدم که نباید اینهمه زود از میدون برم بیرون...باید بازم صبر کنم و بازم راههای دیگه ای رو پیدا کنم واسه حل مشکلم...با فرارم خیلی چیزا رو از دست میدادم.

دیروز ساعت ۱:۳۰ طهر بود و داشتم ناهار بچه ها رو بهشون میدادم که تلفنم زنگ خورد و دیدم کد دبی بود. عسل بهم زنگ زد و کلی باهام حرف زد. ممنونم عسل جون! اصلا توقع نداشتم که تو واسم زنگ بزنی....به قول خودت گفتنی که بازم قول مامانت گفتنی بود زندگی ده سال اولش سخته!

چند روزیه سرما خوردیم و گلو درد و سرفه و تب....اول عبدالرحمن بعدش عامر و در اخرم خودم.که خودم فقط گلو دردشو داشتم اما گل پسرا ۳ روز تب داشتن و با اون حالشون توی حیاط بازی هم میکردن!

دایی و زن داییم اومدن شارجه(از کویت) پیش دخترشون. چون بارداره و الان اخرین روزای بارداریشو داره میگذرونه! داییم یه هفته بیشتر اینجا نیست. برمیگرده! دیروز من و مامان شوهرم و دختر خالم و شوهرش و دایی همسرم و خانومش و پسر خالم و خانومش( خانمش دختر دایی همسر منه که خونواده اش اینجان ولی خودش با پسر خالم ازدواج کرده و ایران زندگی میکنن. و بیشتر ماه های سال به خاطر کار شوهرش که توی «درگهان»( اگه درست نوشته باشم!) که یه شهرک و یا نمیدونم دهکده ای هست از توابع قشم که میان از دبی به صورت عمده جنس میبرن و اونجا عمده فروشی دارن به مغازه دارایی که از شهرهای دیگه میان جنس میبرن!).

الانم دارم میرم جمعیه واسه خرید خونه!

 

 

لينك | نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 18:18 توسط مامی جون! |
بچه ها دعام کنین!
بچه ها زندگیم توی یه مرحله خیلی وحشتناکه!

خیلی روزای سختی رو دارم میگذرونم. دعام کنین بتونم طاقت بیارم و داغون نشم این وسط. خواهش میکنم دعام کنین. شدیدا به دعا محتاجم. نمیخوام بیشتر از این بنویسم . اگه مشکلم حل شد که بعدا مینویسم. اگرم نه که هیچی.............................

داره بارون شدیدی میاد و دارم دعا میکنم. اما دلم پر غصه است!

(رامین خواهشا اگه اینجا رو خوندی شلوغش نکن و نذار کسی دیگه بخونه! اگه خودم از پسش برنیومدم خبرتون میکنم! خواهش میکنم زنگ نزنین و الکی همه چیو خرابترش نکنین که نه حوصله حرف زدن پشت تلفن رو دارم و نه تحمل دردسر بیشتر ! پس اگه منو دوست داری تا خودم نخواستم چیزی نگی و کاری نکنین که از این هم بدتر شه!)

بچه ها توی همه این مدت نمیخواستم چیزی بنویسم اما دیگه نتونستم طاقت بیارم!

منتظرم که دعام کنین و مشکلم راحت و بی دردسر حل شه و همه چی بخیر و خوشی تموم شه!

 

لينك | نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 21:46 توسط مامی جون! |
بازم عروسی .............
بعدا نوشت:

همین الان یه کارت دیگه اومد که توی هتل هولیدی ان هست و برادر همین ۲ تا عروسیه که امشب دعوتیم. واسه شنبه هفته اینده!


سلام!

اون عروسی که رفتیم و ۳ تا عروس داشتن خونوادگی بود و ۲ تا از دومادا برادر بودن با هم و عروس سومی هم خواهرشون بود! و عروس اول و دومی هم دختر عموی همدیگه بودن و دوماد سومی هم برادر یکی از همونا بود! دومادا چون اسلامی بودن نیومدن داخل....

و اما امشب هم باز عروسی دعوتیم که بازم ۲ تا عروس دارن...یعنی سابقه نداشته تا حالا که اینطر عروسی هایی دعوت شیم. اما این روزا چون اونقدر اقتصاد دبی اومده پایین و اینقدر همه چی اینجا درهم برهم شده که حتی مواطنای خودشون که خرج عروسی شونم ۸۰۰۰۰ درهم دولت پرداخت میکنه وضعشون خرابه و نمیتونن زیادی خرج بندازن گردن خودشون...اینه که برادر و خواهر و یا اقوام نزدیک باهم جشن عروسیهاشونو میگیرن تا هزینه های سنگینشون رو با دومادشون و یا فامیلای نزدیکشون نصف کنن!

یه تورم سنگین دبی رو گرفته...میگن همه چی ارزون میشه...و همین طور شنیدیم که بین ش ی خ ای دبی به خاطر انتخاب و ل ی ع ه دشون اختلاف شدیدی رخ داده و اقتصادش خیلی درهم برهم شده و از ابوظبی کمک خواسته و اونم گفته به شرطی کمکت میکنم که برج العرب رو ازت بخرم و همین طور ۲ تا از خیابوناشو....

بیشتر شرکتاشونم دارن تعدیل نیرو میکنن چون نمیتونن به هزینه هاشون برسن. حتی پاریس گالری هم عذر خیلی از کارمنداشو خواسته...

روز دو شنبه بازم عروسی دعوتیم. و بازم عروسی  هست که کارتشو هنوز نیاوردن. اینجا بیشتر عروسی هاشونو توی تعطیلات  زمستونی و تعطیلات تابستونی میگیرن...از تا ریخ ۱۵/۱ تعطیلاتشون شروع شده تا ۳۱/۱ . الانم هوا مخصوص رفتن به صحرا یا همون پیک نیکه...دیروزم دختر خاله ام اینا رفته بودن. ماهم نمیدونم کی بریم.

عروسی پریشب نوی «جمعیه ام المومنین» بود. و امشب هم همون جاست و دوشنبه هم بازم همون جاست. بیچاره ها اونقدر اجاره هتلها و تالارها گرون شده که همه همین تالار رو که از بقیه ارزونتره میگیرن. البته همینم شبی ۳۵ هزار به بالاست.برحسب تعداد نفرات و سرویسهای میز و صندلی هاشون.

دولت اینجا ۸۰۰۰۰ برای هر پسر اماراتی که با دختر اماراتی ازدواج کرده باشه پرداخت میکنه! که این راهیه برای اینکه پسرای کشورشون با دخترای خودشون ازدواج کنن و دختراشون کمتر ترشیده شن. این ۸۰۰۰۰  بالای ۴۰۰۰۰ تاش رو باید دوره نامزدیش بدن به عروس خانوم برای خریدای عروسیش. مثل لباس عروس و سرویس طلا و لباسای بعد از عروسیش.

خب این از این پست....بای

 

لينك | نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 12:40 توسط مامی جون! |
باز باران با ترانه!
باز باران با ترانه

                  با گهرهای فراوان

                                       میخورد بر بام خانه

یادم ارد روز دیرین

                     خوب و شیرین

                                       توی جنگلهای گیلان

کودکی ده ساله بودم

                                 میدویدم همچو اهو

                                                        میپریدم از لب جوی

شاد و خرم

          نرم و نازک

                     چست و چابک

زندگانی هست زیبا

                  هست زیبا ! هست زیبا!

نمیدونم شعرو کامل نوشتم یا نه.فکر میکنم اخرش یه کم ناقصه... اما خیلی این شعرو دوست دارم! همیشه وقتایی که بارون میاد یاد اون روزایی میوفتم که توی راه مدرسه روزای بارونی با هم میخوندیم.

دیروز تا حالا داره بارون میاد. یه کم میاد و بند میشه و دوباره میاد. تا امروز صبح که صدای اذان رو که شنیدم بلند شدم دیدم چه بارونی!

شدید! با رعد و برق .....همسری هم که مثل خودم عشق بارونه رفته بود دم در و داشت کیف میکرد!

خب!

یه چند وقتی بود یه دونه زیر پلک چشای سمت راست عبدالرحمن زده بود که اولش فکر کردم گل مژه است و از داروخونه مرهم گرفتم واسش اما دیدم فرقی نکرد بردمش بیمارستن ایرانی که دکتر گفت کیسه چربیه و دوتا روی پلکای بالایش بود و یکی هم روی پلک پایینیش! توی اون یکی چشش هم که یکی داشت درست میشد!

بهش قطره و مرهم و شربت داد اما گفت با اینا از بین نمیره و و فقط جلو رشدش رو میگیره! فقط باید عمل شه تا از بین بره وگرنه نمیره! دلم به درد اومد....۳ تا توی یه چشمشه! حالا یه بچه ۴ سال و نیمه چطوری تحمل کنه! یا بعد از عملش چی؟ دکتر گفت با شامپو اطفال شستشو بده چشاشو تا بزرگتر نشه! واسه عملشم فعلا عجله نکنین چون مشکلی پیش نمیاره! گفتیم صبر میکنیم ببینیم چی میشه!

و همون روز به خاطر سردردهایی که بعضی وقتا داشت هم بردیمش دکتر که فرستادش چشم پزشک که چشاش ضعیف نبود. برش گردوندم همون دکتر اولی که پرسید شماها هیچ کدومتون میگرن ندارین ؟

که گفتم: باباش و خونواده پدریش همه دارن! گفت احتمالا اینم همون باشه که باید جلوشو بگیرین. واسش سیتی اسکن نوشت . که چون از یه جای دیگه بیمه داشتیم اوردیمش خونه تا بریم از همون جا سیتی اسکنشو بگیریم. فقط خدا کنه چیزی نباشه ! حتی میگرن! و فقط یه اشتباه بچه گونه باشه و دیگه اصلا سر دردی وجود نداشته باشه!

و دیگه اینکه امشبم یه عروسی دعوتیم که ۳ تا عروس داره! جالبه و دومادا هم که چون هرکدومشون به عروس خانومای دیگه نامحرم هستن نمیان داخل و فقط ماییم و اون ۳ تا عروس....البته امروز چون بارون زیاد اومده (و خیابونای شارجه هم که هنوز فاضلاب بندی نشده و تازه فهمیدن که باید خیابوناشون چاه فاضلاب از زیرش رد شه تا اینقدر اب توی خیابونا جمع نشه و چندماهی میشه که اینکارو شروع کردن!) نمیدونم بتونیم بریم یا نه! چون با کوچیکترین بارونی که بیاد ماشینا توی خیابونا غرق میشه!

و دیگه اینکه رامینمون فعلا اومدنش کنسل شد چون بیژن رفته ایران و تا اومدن اون نمیتونه بیاد.

و دیگه اینکه عبدالرحمن امتحاناش دیروز تموم شد و امروزم که جشن سال نو قرار بود واسشون بگیرن که با اون بارون دم صبحی نبردمش .  چون از روزی که امتحاناشون شروع شده و به خاطر مه غلیظی که بیشتر صبحای اینجا وجود داره قبل از ساعت ۹ نباید میرفتن مدرسه! واسه همینم همسری قبل از اینکه بره سر کار اول عبدالرحمن رو میرسوند مدرسه و بعد میرفتن سر کار. واسه برگردوندنش هم که عمو کوچیکش که دوم دبیرستانه و اونم امتحان داشت و با تاکسی برمیگشت و مدرسه عبدالرحمن هم توی مسیرش بود اونو با خودش برمیگردوند. ولی امروز که خیابونا پر اب بود گفتم تاکسی که گیر نمیاد بریم دنبالش و عموش هم که امتحاناشون تموم شده و خونه هستن. با اینکه دو سه روز قبل هم با اینکه امتحاناش تموم شده بود اما ساعت ۱۱:۰۰ از خواب بیدار میشد و میرفت دنباله عبدالرحمن.

ماشینشون هنوزم درست نشده من همچنان بی ماشینم! امشب هم یا همسری میاد میبردمون عروسی و یا داداشش....

عبدالرحمن هم حالا امروز که نمی خواستم بفرستمش مدرسه بیدار شده و لانچ باکسشو که از دیشب برینگلز و اب میوه و دوغ و کیک و ادامس گذاشته توش رو ور داشته و میگه امروز من میخوام برم!

دیگه باباش بردش توی کوچه و دریاچه ای که جلو در خونه شون درست شده بود رو نشونش داد تا راضی شد نره........

روزای برفی قشنگی داشته باشین!

بای...

و چندتا عکس:

Image and video hosting by TinyPic

اینم عکس عامر و بابایشون.................

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic

این عبدالرحمن ما هم مثل اینکه خیلی دلش می خواد زودی بزرگ شه ریش سبیلاش در بیاد!

Image and video hosting by TinyPic

لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 11:49 توسط مامی جون! |
ماشین نباشه چی میشه؟؟؟؟؟؟؟
بعدا نوشت:

نمیدونم چرا وبلاگم واسه اونایی که توی ایران هستن باز نمیشه و میگن فیتر شده!

نمیدونم این دیگه چه مدلی فیلتر شدنه که اونایی که خارج از ایرانن واسشون باز میشه ولی از توی ایران نمیشه......

اگه کسی اینجا رو خوند و اطلاعی داشت در این مورد لطفا بهم بگه....چون نمیدونم چرا اینطوریه اصلا؟


 

چند روزیه که ماشین ندارم.یعنی ۲۰ روزی میشه که ماشین همسری اینا گاراژه و اونام ماشین منو ور میدارن میرن سر کار ..............................

بی ماشینی هم که سخته مخصوصا واسه ماها که اینجاییم و خیلی نمیشه توی خونه بند موند....زودی دلت میگیره مخصوصا توی این هوای خوب که متاسفانه خیلی طولانی هم نیست و خیلی زود دوباره گرما میاد.

چند وقتی بود میرفتم پارک زنونه نزدیک خونه مون پیاده روی. اخه خیلی میچسبید توی این هوا. ۲ یا ۳ روزی رفتم که ماشینمو ورداشتن ازم و بعدش به دختر خاله ام که یه کم چاقه گفتم بیا بریم پیاده روی. و حالا از اون روز تا حالا با ماشین اون میریم. هم پسرا با بچه هاش همبازی میشن و توی قسمت اسباب بازی ها بازی میکنن و هم ما یه کم با هم میحرفیم و یه پیاده روی نه چندان پرشتاب میکنیم. البته خواهر شوهری هم میاد چون اونم یه کمی تپلیه.....الیته من که لاغرم و همه تعجب میکنن که من چرا میرم پیاده روی...اما خب من پیاده روی رو یه راهی واسه داشتن سلامتی میدونم و واسه اینکه روحیه مو شادابتر کنم میرم. من وقتی که عامر کوچیک بود ۴۲ کیلو بودم حالا اما خوب شدم.۵۰ کیلو هستم حالا.....بابام هر وقت زنگ میزنه محاله وزنمو نپرسه و نپرسه که چاقتر نشدی؟تا حالا بهش میگفتم خودمو خیلی وقته وزن نکردم. حالا اما خوشحالم که اگه زنگ زد بهش بگم خوبم حالا ...............البته بازم هنوز کمبود وزن دارم چون باید بین ۵۵ تا ۶۵ کیلو باشم.....خودم که میگم خوبه حالا اما چون بدنم خیلی ضعیفه گفتم تا ۵۵ برسونم خودمو......تا قبل از این زمستونا من از سرما میمردم فقط حالا خوبه توی امارات بودم این چند سال که لاغر بودم. تا پارسال من زمستونا ۳ تا جوراب میپوشیدم و ۲ تا کاپشن و جاکت و اوووووووووو.................کلی خودمو میپوشوندم تا گرم شم. اما امسال نمیدونم هوا گرمتره اینجا یا اینکه من قویتر شدم.

همسرم میگه نرو پیاده روی که دوباره لاغر میشی...اما من میگم بهتره واسم چون اشتهام باز میشه واسه شام و بهترم غذا میخورم.

امتحانای کتبی عبدالرحمن هم از یکشنبه شروع شده و تا ۱۴/۱ ادامه داره.

چند وقت قبل رامین داداشه کوچیکم که کویته گفت شاید بیام اینجا . اما دوباره میگفت که معلوم نیست شاید داداش بیژن بره ایران و من نتونم بیام و حالا دوباره رفتن بیژن به ایران کنسل شده و شاید بیام.

منم که دلم تنگه واسه همشون و مشتاق دیدارشونم حتی اگه یکی شون بیان. مامان بابام هم گفتن شاید تابستون بیایم. که البته اونا همیشه همینو میگن اما همینکه رفتن کویت میمونن اونجا و پشیمون میشن از اومدنشون. و منم میدونم که فقط به خاطر اینکه مستقل نیستم و نمیان.

اینم چندتا عکس از باقی اسباب بازیهای تولد عامر................................

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

همه خوش باشین و شاداب.......................................

لينك | نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 20:51 توسط مامی جون! |
سال نو میلادیتون مبارک!

سال نو میلادی رو به همه تبریک میگم. امیدوارم سالی پر از موفقیت داشته باشین.................

سالی پر از خوشی باشه واستون پسرای گل مامان.......

لينك | نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 18:57 توسط مامی جون! |
Copyright By habaibi - This Template Designed By HOTWEBS